نسیـــم ، دانــه از دوش مـورچــه انداخت ...
مورچـه دانـه را دوبـاره بر دوشـش گرفــت و رو بــه خــدا گفــت:
…… گــاهــی یــادم مـــی رود کــه ، هســتی. . . !
کـاش بیـشتـــر نسیــم بــوزد . . . . .
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۱۸ ساعت 0:20 توسط افشین فریدونی
|