خدایاااا

خدایااااااااااا 

الهی ...

الهی !

دیگر خسته ام نه دینم را دارم و نه دنیایم را ،

هر دو را یکجا باخته ام نمی دانم چه کنم ،

دیگر نه حال ماندن دارم نه حال بودن ،

دیگر دلم شدنها را نمی خواهد اگر لطف تو دستم را نگیرد ...

کاش من هم تو را داشتم کاش تو هم مرا داشتی

اما تو رهایم کرده ای دیگر حتی نگاهم نمی کنی

آنچنان مرا به خود مشغول کرده ای که از خود غافل شده ام

کاش من هم خودی داشتم !!!

دوستم داشته باش

دوستم داشته باش

دوستم داشته باش…

چون تو را می یابم، آســــــــمان فرش من است…

رود ســـــــرمست من است

من تو را می جویم، با سرانگشت دلم روح پر نقش تو را میپویم

 

شــــادم از این پویش، مستم از این خواهش …

آه اگر پلک زنم

نکند محو شوی!

آه اگر گریه کنم

نکند پردهء اشک، نقش زیبایت را اندکی تیره کند!

از رهی می ترسم، که تو همراه نباشی با من

از شبی در خوفم، که صدایت برود، دور شود از گوشم.

آه، آن شب نرسد

یا اگر خواست رسید، من به آن شب نرسم !!!